28 صفر؛ پرواز تا بي‌كرانه عرش

در يكي از آخرين روزهاي زندگي‌اش و در حالي كه از شدت بيماري، سرش را با پارچه‌اي بسته بود و علي (ع) و فضل بن عباس زير بغلش را گرفته بودند، وارد مسجد مدينه شد و روي اولين پله منبر نشست و شروع به سخن فرمود و گفت: «مردم وقت آن رسيده كه من از ميان شما غايب گردم. اگر به كسي وعده داده‌ام، آماده‌ام انجام دهم. هركس از من طلبي دارد، بگويد تا بپردازم. هركس حقي بر گردن من دارد، برخيزد و اظهار كند زيرا قصاص در اين جهان آسان‌تر از قصاص در روز رستاخيز است.»

در اين موقع سوارة بن قيس از ميان جمعيت برخاست و گفت: «اي رسول خدا! زماني كه از نبرد «طائف» بازمي‌گشتيم، در حالي كه بر شتري سوار بوديد، تازيانه خود را بلند كرديد كه بر مركب خود بزنيد اما ناخواسته تازيانه به شكم من اصابت كرد. من اكنون تقاضاي قصاص دارم.»

پيامبر (ص) دستور داد بروند همان تازيانه را از خانه بياورند. سپس پيراهن خود را بالا زد تا قيس قصاص كند. ياران رسول خدا (ص) با دلي پرغم و ديدگاني اشكبار و گردن‌هاي كشيده و ناله‌هايي جانگداز منتظر بودند كه جريان به كجا خاتمه مي‌‌يابد. آيا قيس واقعا از در قصاص وارد مي‌‌شود؟ ناگهان حاضران ديدند كه وي بي‌اختيار، شكم و سينه پيامبر (ص) را مي‌‌بوسد. در اين لحظه پيامبر (ص) او را دعا كرد و گفت: خدايا! از سواره بن قيس بگذر، همانطور كه او از پيامبر اسلام درگذشت.

درخواست پيامبر (ص) از مردم در آن روز، يك تعارف اخلاقي نبود بلكه ايشان درصدد بودند بدون اين‌كه حق‌الناسي بر گردن‌شان باشد، با دنيا و اهل آن وداع كنند.

پيامبر گرامي اسلام (ص) در سال يازدهم هجري و پس از عمري تلاش و مجاهدت در راه انسان‌سازي و تربيت بشر، در آخرين روزهاي ماه صفر دعوت حق را لبيك گفت و شيفتگان مكتب اسلام را در داغ هجران خويش به سوگ نشاند. رسول اكرم (ص) در آخرين سفر حج در مكه، در غديرخم، در مدينه قبل از بيماري و بعد از آن يا در ضمن سخنراني عمومي، با صراحت و بدون هيچ ابهامي براي اين‌كه مردم آمادگي فقدان و از دست دادن ايشان را داشته باشند، از رحلت قريب‌الوقوع خويش خبر مي‌‌دادند و در اين اثنا سفارش‌ها و وصيت‌هاي ارزنده‌اي براي روزهاي پس از رحلت خويش ايراد مي‌‌فرمودند.

چهل سال بعد از رحلت پيامبر (ص) باز هم مدينه بر خاك سياه اندوه نشست و دوباره گردوغبار ماتم و عزا، به در و ديوار مي‌‌كوبيد. شهر در مصيبت شهادت روح جاودانگي صبر، به سكوتي ژرف فرو رفته بود.

حسن (ع) اين سيد جوانان اهل بهشت، اين خلق نيكوي محمدي، اين اسطوره صبر و بندگي با جگري تفتيده از نامهربان دشمن خانگي‌اش، تا بيكران عرش خداوند پر كشيد و برادرش حسين‌(ع) را وصي و جانشين خود قرار داد و به او اينچنين وصيت كرد: «اين است آنچه وصيت مي‌‌كند بدان حسن بن علي به برادرش حسين بن علي وصيت مي‌‌كند كه گواهي دهي معبودي جز خداي يكتا نيست كه شريك ندارد، او پرستش مي‌‌كند او را بدان جهت كه شايسته پرستش است. شريكي در سلطنت ندارد و سرپرستي از خواري براي او نيست و به راستي كه هر چيزي را او آفريده و به خوبي و به طور كامل اندازه‌گيري آن را مقدر فرموده و شايسته‌ترين معبود و سزاوارترين كسي است كه او را ستايش كنند. هركه فرمانبرداري او كند، راه رشد را يافته و هركس كه نافرماني‌اش كند، به گمراهي و سرگشتگي افتاده و هركس به سوي او بازگردد، راهنمايي گشته است.

من، تو را سفارش مي‌‌كنم اي حسين به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت كه از بد كارشان درگذري و نيكوكاري‌شان را بپذيري و براي آنها جانشين و پدري مهربان باشي و ديگر آن‌كه مرا كنار رسول خدا (ص) دفن كني كه من به او و خانه او شايسته‌تر از ديگران هستم...

و اگر از اين كار مانع شدند و جلوگيري كردند، من تو را به حق قرابت و نزديكي كه خدا براي تو قرار داده و قرابتي كه با رسول خدا (ص) داري، سوگندت مي‌‌دهم كه اجازه ندهي در اين راه به خاطر من به اندازه خوني كه از حجامت گرفته مي‌‌شود، خون ريخته شود تا آن‌گاه كه رسول خدا (ص) را ديدار كنيم و شكايت خود را به نزد او بريم و آنچه از اين مردم پس از وي بر ما رفته، به او گزارش كنيم...»
 
راضیه رحیمی

 

 






جستجو
WWW tafrihi

Copyright © 2005-2008 Tafrihi.com